تبليغاتX
كوتراز-kooteraz
ادبی-مردم شناسی

سرتراز نامه

 

    منطقه ای که می خواهیم در موردش بحث کنیم

در شهرستان گناباد قرار دارد ویکی از محله های قدیمی  شهر است .

نام این محل قدیمی وکهن سرتراز است و علت نام گذاری آن این است که درگذشته ای نچندان دور آبشاری در این محل در کنار مسجد وجود داشته که به تراز مشهور بوده است ودر روی آن آبشار تختی وجود داشته که مردم  روی آن می نشستند  وبعضی باهم صحبت وگفتگو می کردند وبعضی قلیان وچپق می کشیدند ودرکنار آن تخت چندین درخت سرنج(زبان گنجشک)بوده که محیطی مصفا ایجاد می کرده است. در قدیم درخت سرنج بسیار پیری در این جا وجود داشت که به گفته برخی هزار سال عمر داشته و از چنار کاخک بزرگتر وقطور تر بوده است. بازار گناباد در همین اطراف مسجد بوده است در کنار تخت تراز در بلندی مغازه ی حلبی سازی وصندوق سازی آقا میرزاعبدالله قرارداشته است که صندوق های حلبی زیبا برای جهیزیه ی  نو عروسان  می ساخته است، در کنار آن در نزدیک درخت پیرسرنج مغازه ی کربلایی علی اصغر بود که خشکبار داشت بادرهشت لنگه ی  چوب گردویی وزیباو در کنار آن مغازه ی حاج شیخ قرار داشت  . نانوایی در کوچه ی مقابل در مسجد  بود که نان سنگک بسیار خوب وبریان می پخت وقدمت زیادی هم داشته است .  پارچه فروشی ملک هم در روبروی نانوایی بود که پار چه های رنگارنگ کشمیری وهندی بسیار زیبا و مرغوب داشت. در کوچه ی  پایین مسجد  مغازه ی میرزا مهدی بود که اقلام مورد نیاز مردم را عرضه می کرد . چراغ سازی وحلاجی وکفاشی ورنگرزی و دستگاه های روغن گیری خراس از کارگاه های تولیدی محل بود .

موقعیت جغرافیایی منطقه ی سرتراز

این منطقه درمرکز شهرستان گناباد واقع است ودرمابین خیابان های المهدی وسعدی قرار گرفته است وازطرف جنوب تاخیابان امام وازشمال به جاده ی آسیایی وصل می شود. مسجد امام صادق به عنوان مرکز این محل شناخته می شود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 19:15  توسط مجید باهوش  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:5  توسط مجید باهوش  | 

نور ولایت

(سخنانی از مولا علی علیه السلام)

حضرت امير المومنين امام علي)ع)

حضرت امير المومنين امام علي (عليه السلام) فرمود: پنج موقع را براى دعا و حاجت خواستن غنيمت شماريد

 

فرمود: علم; ارثيه اى با ارزش، و ادب; زيورى نيكو، و انديشه; آئينه اى صاف، و پوزش خواستن; هشدار دهنده اى دلسوز خواهد بود. و براى با أدب بودنت همين بس كه آنچه براى خود دوست ندارى، در حقّ ديگران روا نداشته باشى.

موقع تلاوت قرآن، موقع اذان، موقع بارش باران، موقع جنگ و جهاد ـ فى سبيل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه كشيدن مظلوم. در چنين موقعيت ها مانعى براى استجابت دعا نيست.

فرمود: ملوك بر مردم حاكم هستند و علم بر تمامى ايشان حاكم خواهد بود، تو را در علم كافى است كه از خداوند ترسناك باشى; و به دانش و علم خود باليدن، بهترين نشانه نادانى است.

فرمود: دنيا و اموال آن، براى سه هدف دنبال مى شود: بى نيازى، عزّت و شوكت، آسايش و آسوده بودن. هر كه زاهد باشد; عزيز و با شخصيّت است، هر كه قانع باشد; بى نياز و غنى گردد، هر كه كمتر خود را در تلاش و زحمت قرار دهد; هميشه آسوده و در آسايش است.

فرمود: چنانچه دين دارى و تقواى الهى نمى بود، هر آينه سياستمدارترين افراد بودم ـ ولى دين و تقوا مانع سياست بازى مى شود ـ .

فرمود: حقّ و حقيقت در تمام حالات جديد و تازه است گر چه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل هميشه پست و بى أساس است گر چه افراد بسيارى از آن حمايت كنند.

فرمود: هر روزى كه بر انسان وارد شود، گويد: من روز جديدى هستم، من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى كن سخن خوب و مفيد بگوئى، كار خوب و نيك انجام دهى. من در روز قيامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز كه پايان يابد ديگر مرا نخواهى ديد و قابل جبران نيست.

فرمود: مريضى كودك، كفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.

فرمود: خوردن مويز ـ كشمش سياه ـ قلب را تقويت، مرض ها را برطرف، و حرارت بدن را خاموش، و روان را پاك مى گرداند.

فرمود: به كودكان خود أنار بخورانيد تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود

فرمود: در هر شب جمعه همراه با مقدارى ميوه ـ يا شيرينى،... ـ بر اهل منزل و خانواده خود وارد شويد تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.

فرمود: آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ريزد جمع كنيد و بخوريد، كه همانا هركس آن ها را به قصد شفا ميل نمايد، به اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.

 

فرمود: عقل هر انسانى پيشواى فكر و انديشه اوست; و فكر پيشواى قلب و درون او خواهد بود; و قلب پيشواى حوّاس پنج گانه مى باشد، و حوّاس پيشواى تمامى اعضاء و جوارح است.

فرمود: براى رياكار سه نشانه است: در تنهائى كسل و بى حال، در بين مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى كه او را تمجيد و تعريف كنند خوب و زياد كار مى كند و اگر انتقاد شود سُستى و كم كارى مى كند.

فرمود: خداوند تبارك و تعالى بر يكى از پيامبرانش وحى فرستاد : به امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا ميل نكنند و هم شكل دشمنان من نگردند، وگرنه ايشان هم دشمن من خواهند بود

فرمود: سزاوار نيست كه بنده خدا، در دوران زندگى به دو خصوصيّت اعتماد كند و به آن دلبسته باشد: يكى عافيت و تندرستى و ديگرى ثروت و بى نيازى است. زيرا چه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مريضى ها بر او عارض مى گردد و يا آن كه در موقعيّت و امكانات خوبى است، ناگهان فقير و بيچاره مى شود، ـ پس بدانيم كه دنيا و تمام امكانات آن بى ارزش و بىوفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفيد و سودبخش مى باشد ـ

فرمود: بر هر كه خواهى نيكى و احسان نما، تا رئيس و سرور او گردى; و از هر كه خواهى بى نيازى جوى تا همانند او باشى. و خود را نيازمند هر كه خواهى بدان ـ و از او تقاضاى كمك نما ـ تا اسير او گردى.

فرمود: عزيزترين عزّت ها علم و كمال است، براى اين كه شناخت معاد و تأمين معاشِ انسان، به وسيله آن انجام مى پذيرد. و پست ترين ذلّت ها جهل و نادانى است، زيرا كه صاحبش هميشه در كرى و لالى و كورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود.

فرمود: يك ساعت در محضر علماء نشستن ـ كه انسان را به مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه به عالِم از إعتكاف و يك سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زيارت و ديدار علماء، نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف كعبه محبوب تر خواهد بود، و نيز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنين خداوند او را هفتاد مرحله ترفيعِ درجه مى دهد و رحمت و بركت خود را بر او نازل مى گرداند، و ملائكه شهادت مى دهند به اين كه او اهل بهشت است.

فرمود: اى فرزند آدم، غُصّه رزق و آذوقه آن روزى كه در پيش دارى و هنوز نيامده است نخور، زيرا چنانچه زنده بمانى و عمرت باقى باشد خداوند متعال روزىِ آن روز را هم مى رساند.

فرمود: ارزش هر انسانى به قدر همّت اوست، و شجاعت و توان هر شخصى به مقدار گذشت و احسان اوست، و درستكارى و صداقت او به قدر جوانمردى اوست، و پاكدامنى و عفّت هر فرد به اندازه غيرت او خواهد بود.

فرمود: كسى كه دهن خورده برادر مؤمنش را به عنوان تبرّك ميل نمايد، خداوند متعال ملكى را مأمور مى گرداند تا براى آن دو نفر تا روز قيامت طلب آمرزش و مغفرت نمايد.

فرمود: خير و خوبى در دنيا وجود ندارد مگر براى دو دسته: دسته اوّل آنان كه سعى نمايند در هر روز، نسبت به گذشته كار بهترى انجام دهند. دسته دوّم آنان كه نسبت به خطاها و گناهان گذشته خود پشيمان و سرافكنده گردند و توبه نمايند، و توبه كسى پذيرفته نيست مگر آن كه با اعتقاد بر ولايت ما اهل بيت عصمت و طهارت باشد.

فرمود: تعجبّ مى كنم از كسى كه اوّلش قطره اى آب ترش شده و عاقبتش لاشه اى متعفّن ـ بد بو ـ خواهد بود و خود را ظرف فضولات قرار داده است، با اين حال تكبّر و بزرگ منشى هم مى نمايد.

فرمود: از گرفتن نسيه و قرض، خود را برهانيد، چون كه سبب غم و اندوه شبانه و ذلّت و خوارى در روز خواهد گشت.

فرمود: آن عالم و دانشمندى كه علم خود را ـ در بيان حقايق ـ براى ديگران كتمان كند، روز قيامت با بدترين بوها محشور مى شود و مورد نفرت و نفرين تمام موجودات قرار مى گيرد.

فرمود: در هر حالتى حقّ را بگو و مدافع آن باش، دوستى و معاشرت با پرهيزگاران را ادامه ده، و از فاسقين و معصيت كاران كناره گيرى كن، و از منافقان دورى و فرار كن، و با خيانتكاران همراهى و هم نشينى منما.

ضمن سفارشى به فرزندش امام حسن (عليه السلام) فرمود: پيش از آن كه بخواهى مسافرت بروى، رفيق مناسب راه را جويا باش، و پيش از آن كه منزلى را تهيّه كنى همسايگان را بررسى كن كه چگونه هستند.

فرمود: فخر كردن انسان به خودش، نشانه كم عقلى او مى باشد.

فرمود: اى گروه مردم، نسبت به محبّت و علاقه به دنيا مواظب باشيد، چون كه علاقه و محبّت به دنيا اساس هر خطا و انحرافى است، و دروازه هر بلا و گرفتارى است، و نزديك كننده هر فتنه و آشوب; و نيز آورنده هر مصيبت و مشكلى است.

فرمود: مستى در چهار چيز است: مستى از شراب (و خمر)، مستى مال و ثروت، مستى خواب، مستى رياست و مقام.

فرمود: زبان، همچون درّنده اى است كه اگر آزاد باشد زخم و جراحت (سختى به جسم و ايمان) خواهد زد

فرمود: روز داد خواهى مظلوم بر عليه ظالم سخت تر است از روزى كه ظالم ستم بر مظلوم مى كند.

فرمود: قرآن احوال گذشتگان، و أخبار آينده را در بردارد، و شرح وظايف شما را بيان كرده است.

فرمود: نزول قرآن بر سه قسمت است: يك قسمت آن درباره اهل بيت عصمت و طهارت : و دشمنان و مخالفان ايشان; و قسمت ديگر آن، اخلاقيّات و ضرب المثلها; و قسمت سوّم در بيان واجبات و احكام إلهى مى باشد.

فرمود: مؤمن آن كسى است كه خود را به جهت رفاه مردم در زحمت بيندازد و ديگران از او در أمنيّت و آسايش باشند.

فرمود: خداوند جهاد را بر مردان و زنان لازم دانسته است. پس جهاد مرد، آن است كه از مال و جانش بگذرد تا جائى كه در راه خدا كشته و شهيد شود. و جهاد زن آن است كه در مقابل زحمات و صدمات شوهر و بر غيرت و جوانمردى او صبر نمايد.

فرمود: در تغيير و دگرگونى حالات و حوادث، فطرت و حقيقت اشخاص شناخته مى شود.

فرمود: امروزه - در دنيا - زحمت و فعاليّت، بدون حساب است و فرداى قيامت، حساب و بررسى اعمال و دريافت پاداش است.

فرمود: دورى و اجتناب كنيد از معصيت هاى إلهى، حتّى در پنهانى، پس به درستى كه خداوند شاهد اعمال و نيّات است; و نيز او حاكم و قاضى خواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:58  توسط مجید باهوش  | 

متل                                         

یَک برگِ او میاوو ، بِِگِرِفتُمی وَ بُزی بُزی دا، بزی بزی مُور پُشگِلِ دا، پشگِل وَزِمِی دادُم، زمی مور گندمَکِ دا، گندمک وَ آسیا دادُم، آسیا مور آردَکِ دا ، آردَک وَ تِغار دادم، تغار مور خِمیرَکِ دا ، خمیرک وَتِنور دادم، تِنور مور گُوردَکِ دا،گوردک وَبابا دادم، بابا مور خرمای دا، خرما وآخون دادُم ،آخون مور کتابِ دا، کتاب وَخدا دادُم، خدا مور هَف کلید بهش دا،اِی در واکِردُم یَکِ نِبو، او در وا کِردُم یَکَ نِبو ... بالاخِرَه دِرِ هفتمی که وا کِردُم دیدُم یَک مرغِ وُ یَک خروس آش مِپِزَن ،هِی مِگَن بیا بُخُو، مِگُم نَمِیُم، هی مگن بیا بخو، مگم نمیم کِه دیدُم خروس مِگَه: قوقولی قوقو،اَلهی که بِری  به تخت بهشت جا گیری.                                                                                

 

 

برگردان                                            

یک برگ آب می آورد آن را گرفتم  دادم به بز، بز مرا پشگل داد ،آن را به زمین دادم، زمین به من گندم داد، گندم را به آسیا دادم ، آسیا به من آرد داد، آرد را دادم به تغار، تغار مرا خمیر داد، خمیر را دادم به تنور، تنور به من گورد(نان کوچک)، گورد را به بابا دادم، بابا به من خرما داد، خرما را دادم به آخوند، آخوند به من کتاب داد، کتاب رادادم به خدا، خدا به من هفت کلید بهشت داد این در را باز کردم کسی نبود آن در را باز کردم کسی نبود بلاخره در هفتمی را که باز کردم دیدم یک مرغ و یک خروس آش می پزند  به من  گفتند بیا بخور گفتم نمیخواهم دوباره گفتند بیا بخور گفتم نمی خواهم  خروس  فریاد زد قوقولی قوقو الهی بروی به تخت بهشت که جای تو آن جا است.                                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:54  توسط مجید باهوش  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 20:10  توسط مجید باهوش  | 

توصیف سرتراز

ای سرتراز که حال چنی بی صدا شده        یک وخته آشیانه ی صلح وصفا بده

تخت دروی حوض د جلوش تراز بو          حموم گرم وگلخنگی ور گداز بو

گویا دبیخ گلخ درخت سرنج بو                دو بر تنه ی درخت سرنج غال منج بو

جولو مدا دپشت حموم بچه مچه ها           جنگ و جدال مبو وجغ و وغ و سرصدا

یک بچه فضول کل تشله ورمکن              یک چن ته گرم بزی کابدبدی بدن

ور تخت سرتراز که فنجون وتاس بو         دو کوچه ی بلند ترازم خراس بو

مردم مگن که اشکنه و آش مخوردین        هرسال خوش مبو به حموم خر مبردین

یکه اگر خطای مکی تب مخا دشو             خی سنگ و دسته بیل و پلخمو وجومه کو

روز مردما دمون بیبودکار بدن                  شوها د دور تخت تراز ور قطار بدن

هر عده ی بری خو گروه سوای داش          هرکه د او گروه خودش سر صدای داش

یک عده ی دگوشه ی بنشسته گپ مزه         گاهم ونون خشک تنوری کلپ مزه

ندار اگر بدن همه امبا ادم بدن                    کور و کل کلاج همشن محترم بدن

دی سرتراز تقل و فریب و دروغ نبو            تریاک و هر هیچه دگی جز چپق نبو

خی خر میاردن از همه جا تیل و خربزه        اوهم چه خربزه ی که چه پر او و با مزه

هندونه بو که هر سه ته دای محل                قرمز چو خون کفتر و شیری تر از عسل

گوسپند گو و بره مکشتن کنار جو                گوش بو دسر تراز دو من و نیم به بیس قرو

یکه اگر عروسی و جشن علم مکی              دی سرتراز ساز و دهل تمب وتم مکی

مردم اگر چه منده و زار و دمق بدن              امبا تموم مومن و ور راه حق بدن

ای مسجتش اگر چه که فرشش پلاس بو         امبا ابهتش ز بری ما کلاس بو

هیشکه به فکر غیر رضای خدا نبو                شوها دای جماعت مسجت که جا نبو

مردم همه فروتن و دلشاد وسر فراز               اسم خراس مارک خب بو د سرتراز

حاله دگه خراب شده اوجا تراز نیس               آهنگ شرّ شرّ خوش دلنواز نیس

در خونهی صفا و محبّت که تیغه شو              دیک و خراس و صوفه وسباط عتیغه شو

بنگر غریبه ها شدین دی محل رییس             از سرترازی هی اصیل هیچ خبر نیس

او خصلت تعصب تموم شده                         صلّی رحم ومهر و عطوفت تموم شده

همچشمیا که رخنه ور دین ما شده                 دنیا پرستی افت دین ما شده

پول نزول و رشوه شده نون خورشت ما         پر کخ و آفتس همه محصول وکشت ما

هیشکه نیه که فکر فقیر و یتیم بشه               هر که میه فرش خو از گل به در کشه

هرچن که بعض از ادما ناب ناب نین              از حق بدر نشم همگیشن خراب نین

یک نا کسه پلیده که ور جنب و جوش میه        ای سرترازیا هنزم ور خروش مین

اوجور که ورمگن همه «فیّاض» چنو نین        ای بچّه های مهدیه هم سر ترازین 

 

اسفندیارفیّاضی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:58  توسط مجید باهوش  |