|
ادبی-مردم شناسی
|
راستگويي
![]()
بادبهار
گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو باد بهار می وزد باده ی خوشگوار کو
هر گل نو زگلرخی یاد همی کند ولی گوش سخن شنو کجا دیده ی اعتبار کو
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهی اگر لاف زعارض تو زد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر زلعل من بوسه نداری آرزو مردم ازین هوس ولی قدرت و اختیارکو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است از غم روزگا ر دون طبع سخن گزار کو