تبليغاتX
كوتراز-kooteraz
ادبی-مردم شناسی

راستگويي

روزي حجّاج بن يوسف حسن را طلب كرد.حسن نماز بامداد بكرد وپنهان شد به صومعه ي حبيب وگفت: اي حبيب حجّاج مرا طلب مي كند ،در صومعه ي تو پنهان مي شوم تا پاس آن بداري .حبيب گفت:  نيك آيد انشاءالله  تعالى .زماني بود ،عوّانان حجّاج به طلب آمدند،گفتند اي حبيب امروزحسن را ديدى گفت ديدم.گفتند كجا شد ؟گفت : در صومعه شد .عوّانان درآمدند وحسن رادرصومعه طلب كردند  ونيافتند.حسن بصري گفت :هفت بار دست بر من نهادند ومرا نديدند .بيرون آمدند گفتند :اي حبيب سزاي شما آن است كه حجّاج مي كند .مارا گفتي كه حسن در صومعه شد تا مادر صومعه در آمديم حسن به جاي  ديگر رفت. حبيب گفت :كه حسن پيش من اينجا درشد دري ديگر نيست كه از آن سوي بيرون رود.عوّانان حجّاج برفتند .حسن بيرون آمد گفت:اي حبيب حق استادي من نگاه داشتي مرا به عوّانان اندر خواستي داد.گفت : اي استاد رو كه تو به راست گفتن من رستي اگر دروغ گفتمي درمانده بودي.   

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:38  توسط مجید باهوش  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:22  توسط مجید باهوش  | 

بادبهار

گلبن  عیش می دمد  ساقی  گلعذار کو            باد بهار  می وزد باده ی  خوشگوار کو

هر گل نو زگلرخی یاد همی  کند  ولی            گوش سخن  شنو کجا  دیده ی اعتبار کو

مجلس بزم عیش را غالیه  مراد نیست           ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو

حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا           دست زدم به  خون  دل بهر خدا نگار کو

شمع سحرگهی اگر لاف زعارض تو زد           خصم  زبان  دراز شد  خنجر آبدار  کو

گفت مگر زلعل  من  بوسه نداری آرزو          مردم ازین هوس ولی قدرت و اختیارکو

حافظ اگر چه در   سخن خازن گنج حکمت است         از غم روزگا ر دون طبع سخن گزار کو

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:45  توسط مجید باهوش  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 16:56  توسط مجید باهوش  |