تبليغاتX
كوتراز-kooteraz
ادبی-مردم شناسی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:46  توسط مجید باهوش  | 

بلقست- برغست - :گیاهی بیابانی و خود رو است دارای برگ های درشت و گل های ریز سفید یا زرد رنگ که آن را مانند اسفناج در پختن برخی غذا ها  بکار می برند  یا آن را با مقداری شغار، آب پز کرده و آبش را کشیده و آن را با پیاز و روغن و کمی فلفل سیاه سرخ کرده که غذای بسیار خوشمزه ای درست می شود . گاهی به آن تخم مرغ اضافه می کنند.آن را درپختن آش هم استفاده می کنند.بلقس تا زمانی که گل ندارد و رنگ آن شفاف و سبز است خوردنی است و موقعی که گل می کند مزه ی آن تند است و برای خوردن مناسب نیست.در اوایل بهار یا آواخر زمستان  یافت می شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:32  توسط مجید باهوش  | 

گريه

 بردرصومعه ي حسن بصري رضي الله عنه گويند مردي نشسته بود، حسن بصري نماز مي كرد اندرسجده چندان بگريست كه آب چشم از ناودان دويد برجامه ي اين مرد افتاد، اين مرد بجست گفت: اين آب پاك است يا نه. حسن بصري  آواز داد كه: بدان نماز روا نبود كه آب چشم عاصيان است.                               

 چندان خوف بر وي غالب بود كه چون نشسته بودي،گفتي درپيش جلّاد نشسته است وهرگزكس لب او خندان نديدي.دردي عظيم داشته است .  

 

 

پريان

ابوعمرگويد: يك روز پگاه برخاستم تانماز بامداد با حسن بصري كنم .چون در مسجد شدم، در بسته بود .حسن دعا همي كرد ومردم بسيار آمين كردند.با خود گفتم:امشب آدينه است ياران حسن به كنار وي آمده اند. وقتي كه صبح بدميد خاموش شدند.من درِ مسجد بجنبانيدم  درباز شد. در رفتم [1] به جز حسن كسي را نديدم .بايستادم نماز بامداد با وي بكردم ونشستم تاآفتاب برآمد اودعا مي كرد . نزديك وي شدم گفتم :ياباسعيد من عجايب ديدم گفت:چه ديدي؟گفتم پيش ازصبح بيامدم آوازمردم بسيار شنيدم كه آمين همي كردند وتودعا مي كردي. چون در باز شد كسي را نديدم .از بهر خداي مرا بگوي كه متحيّرم. گفت:اين را نهان دار وبا هيچ كس مگوي .آن  ها پريان نصيبين[2] بودند كه به ختم من از آسمان  حاضر آمده بودند .هر شب آدينه به اينجا بيايند.                                                 

تبسّم

 ابوعبدالله طوايفي گويد:هرگز حسن را نديدم كه تبسّم كردي. اندر وقت مرگ به قهقهه بخنديد وهمي گفت كدام گناه؟ گفتم: يا باسعيد چرا مي خندي ؟ مرا جواب نداد كه به مرگ مشغول بود وجان دادن. از پس مرگ به خوابش بديدم گفتم يا معلمّ الحسن چرا مي خنديدي در وقت مرگ؟ گفت :ازكار ملك الموت عليه السّلام كه آواز مي داد و مي شنيد م كه: يك شكنجه بر سينه ي وي نهيد كه هنوز يك گناه بر وي مانده است . از آنم خنده آمده گفتم :كدام گناه ؟ جواب نيامد جانم از تن جدا شد  اندر سال صد دهم بود از هجرت پيغامبرعليه  السّلام.                                

جنازه

حسن بصري از خانه بيرون نگريست جنازه اي ديد.تاازخانه بيرون آمد جنازه را برده بودند.به طلب جنازه مي رفت ومي گريست .مردي پيش آمدش . حسن از او پرسيد كه جنازه اي ديدي ازپس اوجنازه هاي بسيار؟ گفت:يكي جنازه ديدم ازپس اومردمان بسيار.حسن گفت:آن جنازه اي بود ازپس اوجنازه هاي بسيار.                    

چاه آب

يكي ازپارسايان بوداوراهارون موسي گفتندي.گفت:با حسن بصري به مكّه بودم ،چون مردم حج بكردند و بپراكندند ما يك ماه ببوديم.بعد باتني چند ازمكه بيرون آمديم وقصد بغداد كرديم.اندرراه تشنه شديم. به سرچاهي رسيديم برسرچاه دلوورسن نبود.حسن ما راگفت:خيزيد ونمازكنيد اگردربندگي حقيقت داريد.برخاستيم وبه نمازايستاديم.ما درنماز بوديم كه آب ازسرچاه برآمده بود.

چون ازنمازبرگشتيم[3] ركوه اي آب برداشتيم حسن ماراگفت: آب بخوريد و شكراين آب بگذاريد برخاستيم ودرنمازايستاديم آب ازسرچاه فروشد. حسن ازنمازفارغ شد.ماراگفت: چه كار كرديد كه آب بازبه چاه فرو شد؟ نگاه كردند يك تن ازما ركوه اي آب برداشته بود وپنهان نهاده.حسن ياران را گفت: اي مردمان خداوند تعالي را بدين نيكويي كه كرد استوارنداشتيد.پس ازآنجا برفتيم وبه ربده آمديم وازربده قصد مدينه كرديم.درراه خرما يافتيم.حسن برداشت وبه ما داد نگاه كرديم دانه ي خرما درميان زرّين بود.درمدينه درآمديم[4] وبه دانه ي  خرما طعام خريديم وبه درويشان داديم.                                                      

هيبت ودوستي

حسن بصري رحمة الله عليه برراهي بگذشت.كودكان بازي مي كردند.چون حسن   رابديدند ازراه دورشدندكناررفتندوازبازي بازماندند. حسن پرسيد كه چرا يك سوشديد؟ كودكي جواب دادكه:اي استاد تو سّرِ خويش باخداي تعالي راست كردي خداوند تعالي هيبت ودوستي تورا دردل خلق نهاد.

 

قيام شب

سعيد بن حسن مردي بودازپارسايان.اوراازحال حسن بصري  پرسيدند.جواب نداد.وسوگندش دادند كه ازحال خود وحال حسن بصري ماراخبرده.گفت:شبي خوابم ببرد، خواست كه وقت برخاستن بگذرد[5].جوانمرد نيكورويي را ديدم كه بربالين من بايستاده . مراگفت:يا باسعيد خيزبدان كاري كه تورا بهترآيد:گفتم آن چيست؟گفت:قيام شب(نمازشب)كه درآن رضاي خداي است تبارك وتعالي وبهتري تست دراين جهان وشرف تواست درقيامت.چون بيدارشدم ديگرروزباحسن بگفتم.حسن گفت:آن جوانمرد به شب بسيارآيد برمن ، من باكسي نگفتم تا اكنون كه توبامن گفتي.

                     

طاعت

چون شب درآمدي حسن به گورستان شدي و تا بامداد به گورستان بودي.شبي اورامي جستند نيافتند.ديگرروزپرسيدند كه كجابودي.گفت:دوش برِ(كنار) برادران بودم كه اگر غايب شوم مرا غيبت نكنند؛اگر طاعت كردن فراموش كنم مرا ياددهند.گفتند:كيانندايشان؟گفت:مردگان گورستان.

                         

 

خواب سرگين

آورده اند كه: حسن بصري شبي درخواب ديد بر   سرگين زياد ايستاده ولگد برآن مي زند، بيدارشد.  بنزديك محمدسيرين كس فرستاد.محمدسيرين به آن شخص گفت: اين خواب تونيست .اگركسي بيند حسن بصري است كه همه ي دنيا روي به وي نها ده است.اوبرهنه ايستاده است ولگد برآن مي زند وازوي[6] روي مي گرداند.

بهترين خلق

 چنين گويند: كه حسن بصري با فرزدق به جنازه اي حاضرآمدند. مردمان گفتند:بهترين خلق با اين جنازه است وبدترين خلق بااين جنازه است. فرزدق بشنيد، بگريست و گفت حسن را رحمه الله عليه: اي خواجه مي شنوي كه چه مي گويند؟ حسن بصري گفت: بهترين تويى و ليكن «الاموربالخواتيم » يعني كارها به عاقبت است[7]. حسن بصري وي راگفت:اين روز راكه اين مرده راپيش آمده است، توچه ساخته اي[8]؟ گفت:اي استاد هيچ ندارم جزتوحيد هفتاد سا له وپيري در مسلماني .واندرآن هفته فرزدق بمرد. حسن بصري اورابه خواب ديد. گفت:اي فرزدق ما فعل الله بكث؟ خداي عزّوجل با توچه كرد؟گفت:مرا پيش خود خواند وپرسيد:يافرزدق چه آورده اي؟ گفتم: الهي سه چيز آورده ام اگربخري واگرنه مفسلم به من رحم فرست. از حق ندا آمد :بخرم، بفروش ،كدامست آن سه چيز؟بياور، گفتم :الهي توحيد هفتاد ساله دارم وپيري درمسلماني وعذر به زبان.ندا شنيدم:اي فرزدق آن روز كه با حسن بصري اين سخن بگفتي بر سر گور گناهان تو  آن روز به تو بخشيدم وتو  را بيامرزيدم.        

ابدالان

حسن بصري گفت رحمه الله عليه:اگر نه ابدالانندي بر روي زمين سپيج گرفته اكنون خلق همه تباه شدندي واگرنه علمانندي اندرميان امّت اكنون همه ي خلق چون ستوران گشتندي واگر نه سلطانانندي  اندر ميان خلق،مردم يكديگر را بخوردندي .واگر نه ابلهانندي اكنون دنيا ويران شدستي واگر باد نيستي خلقان اندر دنيا از گند هلاك شدندي. خداي تعالي اين قوم بسبب صلاح خلق مي دارد .

 توضيح:اگر ابدالان در روي زمين نبودند همة  خلق نابود مي شدند ومسخ مي شدند اگر عالمان نبودندهمه مانند حيوانات وچهار پايان مي شدند واگر سلطانان نبودند خلق يكديگر را مي خوردند واگر ديوانگان نبودند دنيا ويران مي شد واگر باد نبود مردمان ازبوي بد هلاك مي شدند .خداي تعالي خلق را به سبب وجود اين قوم(گروه) به صلاح مي دارد. 

قلم زرّين

يكي از ياران حسن حكايت كرد كه حسن روزي مرا گفت :كه فلان جاي مردي است به نزديك وي شويم واز وي علم شنويم (بياموزيم) بيامديم تا به نزديك آن خانه .مرا گفت حسن كه :دواتي طلب كن تا چيزي نويسيم واو آنجا بنشست .من به نزديك بقالي  رفتم ودواتي عاريت خواستم وبه نزديك حسن بردم .در دوات قلم نبود حسن دل تنگ شد، گفت: به چه نويسم، پس گفت :اگر ما قلم زرّين خواستيمي بيافتيمي،قلم كلكين نيافتيمي؟!

نگاه كردم قلمي زرّين ديدم افتاده برداشتم وبرفتيم نزد آن مرد وچيزي بنوشتيم .پس باز گشتيم وهم بدان جاي رسيديم قلم آن جا بيفكند بنگريستيم قلم هيچ جاي نديديم.



13-وارد شدم

14-فرشتگان آسماني

 15-نماز را به پايان رسانديم

16- وارد شديم

17-وقت نماز شب مي خواست بگذرد

18-دنيا

19-ارزش عمل در پايان كار معلوم مي شود

20-تو براي روز مرگت چه زاد وتوشه اي آماده كرده اي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:23  توسط مجید باهوش  | 

حکایت از داوودالذاکرین

ترکمن ها به مسجد سرتراز حمله کردند و داوود و پنج شش نفر را ربودند و در بیابان خشک و برهوت دست و پای آ ن ها را با زنجیر بستند و داوود گفت ای رفقا من دعا می کنم شما آمین بگویید و شعر :

ای ماه بنی هاشم خورشید لقا عباس        ای  نور دل  حیدر شمع  شهدا  عباس

ازمحنت درد وغم ما رو به تو آوردیم      دست من محزون گیراز بهر خدا عباس

زنجیر به پا دارم با تو التجا دارم            زنجیر ز پا  بردار از بهر خدا  عباس

را خواند و دوستان داوود دیدند که زنجیرها از دست و پای آن ها باز شد و به برکت دعای داوود نجات یافتند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:33  توسط مجید باهوش  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:31  توسط مجید باهوش  |