|
ادبی-مردم شناسی
|
حسن كل
حسن كل روزی به خانه ی شخصي می رود كه به دستور او برايش كاري انجام دهد اما آن شخص در خانه نبود و حسن كل زن او را با مرد غريبه اي مي بيند و آن زن با عجله آن مرد را در تنور مخفی می کند و حسن كل می فهمد می رود و یک ملاقه ی بزرگ روغن داغ می کند و به سر تنور می رود وبه آن مرد می گوید دهانت را باز کن و آن مرد خودداری می کند و حسن كل می گوید نوشیدنی خوشمزه ای آورده ام بخور که حالت جا بیاید و بعد به خانه ات برو با تو دیگر کاری ندارم . آن بیچاره هم که ترسیده بود دهانش را باز می کند و حسن كل روغن داغ را در حلقش می ریزد و آن بی چاره می سوزد و دهانش باز می ماند و دندان هایش پخ می شود ومی میرد و آن زن داد می زند و می گوید ای نادان جاهل این بیچاره را کشتی و حالا من رسوا می شوم الان شوهرم می آید . حسن كل می گوید به من پول بده تا جنازه را بیرون ببرم و الا می روم و همه را خبر می کنم. آن زن به او پول می دهد و او لاشه را از تنور بالا می آورد و لب تنور می نشاند. زن می گوید چرا او را بیرون نمی بری؟ حسن كل می گوید مقداری دیگر به من پول بده تا او را ببرم.زن مقداری دیگر پول به او می دهد. حسن كل پول ها را می گیرد و جنازه را حرکت می دهد و می برد اما به پشت در که می رسد جنازه را پایین می نهد و می گوید به من پول بده تا او را ببرم و زن می گوید پول ندارم ولی طلاهایم مال توبگیر و او را بیرون ببر. حسن كل طلا ها را می گیرد وو مرده را از خانه بیرون می برد. از چند کوچه که می گذرد جنازه را می برد درطویله ی حاج حسین محمد در زیر خاک های گاوکه در کنار کوچه جمع شده پنهان می کند وصبح كه حاج حسین که می آید خاک بردارد بيلش به چيزي سنگين گير مي كند می بیند جنازه ای زیر خاک هاست و در این لحظه حسن كل از گوشه ای بیرون می دود و می گوید بنده خدا را کشتی ؟ و شروع به سر و صدا مي كند و حاج حسین می گوید نه به خدا نمی دانم کدام نامرد این مرده را زیر خاک های من گذاشته. حسن كل می گوید قانون این حرف ها نمی فهمد تو او را کشتی الان می روم به قاضی بگویم . حاج حسین می گوید بگیر این پول ها را و این نعش را ببر وبه کسی چیزی نگو به خدا من بی گناهم و حسن كل که منتظر چنین چیزی بود خوشحال می شود پول ها را می گیرد و نعش رامی برد و سپس به باغ ملا محمد می رود و نعش را به درخت زردالویی تکیه می دهد و و خود بر درخت می شود و شروع به خوردن زردالو می کند ودر این هنگام ملا محمد صاحب باغ از راه می رسد و سنگی بر می دارد وبه حسن كل که در بالای درخت است می زند و حسن كل فریاد می زند ای وای این مردکه برای دو اخکوک تلخ پدرم را کشت وای مردم به دادم برسید و شروع به داد و فریاد می کند. ملا محمد بیچاره ،از همه جا بی خبر به پای درخت می رود و می بیند یک جنازه افتاده و می گوید من که به تو سنگ زدم نه به این و حسن كل می گوید نه سنگ به من نخورد و به این پیرمرد بیچاره خورد و داد و فریاد می کند ای مردم بدوید که ای مرد برای دو اخکوک تلخ پدرم را کشت وای مردم به دادم برسید ملا به او می گوید ساکت باش حسن هرچه می خواهی به تو می دهم هیچی نگو تورا به خدا این باغ مال تو باشد و حسن قبول می کند و قباله ی باغ را هم از او می گیرد و جنازه را به پشت می کند و می رود و به سر پالیزهای کربلایی اکبر می رسد وبه میان پالیزها می رود و جنازه را به پشته ای تکیه می دهد و خود شروع می کند به کندن خیارتر (خربزه) و خوردن آن تا اینکه کربلایی اکبر از دور اورا میبیند و یک کلوخ برمی دارد و به حسن كل می زند و حسن شروع می کند به داد و فریاد، ای مردم بدوید که ای مرد برای دو خیارترپدرم را کشت وای مردم به دادم برسید کربلایی اکبر بیچاره می اید به طرف حسن كل و می بیند که یک پیر مرد افتاده است و به حسن كل
می گوید حسن ساکت باش ساکت باش هرچه پول بخواهی به تو می دهم، چیزی به کسی نگو من آبرو و اعتبار دارم این زمین و همه ی خربزه ها مال تو . حسن كل قبول می کند و جنازه را برمی دارد و می رود و در راه عده ای را می بیندکه دارند به جایی می روند. می گوید کجا می روید می گویند به زیارت مشهد.گفت من با شما می آ یم ، پدرم مریض است او را می برم که شفا بگیرم و با آن ها می رود. شب به یک کاروان سرا می رسند ومی گویند برای استراحت امشب باید اینجا بخوابیم حسن كل می گوید باید رعایت حال پدرم را بکنید و الا پدر من مریض است و از بوی بد و چُس و پُس می میرد و حساس است . آن بیچاره ها هم از کلک های حسن كل خبر نداشتند و می گویند باشد رعایت می کنیم و هر کدام جایی را می اندازند و در یک اتاق می خوابند حسن كل نصف شب که همه خوابند ، می رود و مقداری روغن را با زرد چوبه مخلوط می کند و با یک ملاقه مقداری از آن روغن ها را در داخل شلوار هرکدام می ریزد وبه نفر آخر که می رسداز دست پاچگی ملاقه را هم در شلوارش می اندازد و خود می خوابد . صبح که از خواب برمی خیزند یکی از آن ها می گوید نگاه کنید رفیقا حسن كل به ما گفت پدرش به بوی بد حساس است من بجای بوی بد ریده ام دیگری می گوید من هم ریده ام. نفرآخر می گوید من که ملاقه ریده ام و حسن كل که حرف ها آن ها را شنید پدرش را صدا می زند و چون صدایی نمی شنود شروع به داد زدن می کند و می گوی وای پدر بیچاره ام مرد چرا رعایت اورا نکردید من از شما شکایت می کنم شما پدرم را کشتید. بقیه به او می گویند حسن كل
ساکت باش دست خودمان نبود ولی باشد حالا به کسی چیزی نگو ما هر چه پول و کالا داریم به تو می دهیم . حسن كل قبول می کند و می رود بیرون . مدتی بعد یک نفر به حاکم گزارش می دهد که حسن كل به همه دروغ گفته و قصد فریب داشته است حاکم او را دستگیر می کند و او به مجازات محکوم می شود و قرا رمی شود او را درصندوقی بگذارند و در دریا اندازند .همه ی مردم به طرف دريا حركت مي كنند تا مجازات حسن كل را ببینند . حسن كل داد می زند، وای نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم .چوپانی که در آن حوالی گوسفند می چراند صدایش را می شنود و به صندوق نزدیک می شود و می گوید تو کیستی و چه چیز را نمی خواهی می گوید من حسن هستم و می خواهند دختر حاکم را به من بدهند و من او را نمی خواهم . چوپان می گوید اگر تو نمی خواهی من می خواهم جایت را به من بده و این گوسفندها مال تو. حسن كل قبول می کند و چوپان اورا در می آورد و خود با داخل جعبه می رود مردم و قاضي مي آيند و شخصي كه داخل آن است مي گويد مي خواهم مي خواهم و مردم مي گويند اي بد جنس چه مي خواهي وبه فرمان قاضي صندوق را به آب می اندازند و مردم بعداز مراسم برمی گردند حسن كل با گله ی گوسفند به شهر برمی گردد و مردمی که اورامی بینند می گویند ای حسن كل تو راکه به در یا انداختند چه شد که زنده ای و این گوسفندها چیست؟ حسن كل می گوید مرا که به دریا انداختید رفتم به ته دریا و این گوسفندها را جمع کردم و بیرون آمدم و هر که برود به او گوسفند می دهند . مردم ساده هم باور کردند و به لب دریا رفتند و هرکدام سنگی به خود بستند و خود را به دریا افکندند و چون خود را به دریا انداختند دست خودر را برای نجات خود تکان می دادندوكمكك مي خواستند و مردمی که از دور می آمدند به هم می گفتند حسن كل راست گفته چون آن ها علامت می دهند که بیایید ،بیایید و خیال می کردند آن بیچاره ها که در حال غرق شدن هستند این ها را صدا می زنند وبه این صورت آن ها هم خود را به آب انداختند و غرق شدند و حسن كل ماند و یک شهردارايي و ثروت . اوسونی ما به سر رسی پَرچِ کُلوچِِش نِرسی.
مردم هر افسانه و داستانی را به مسایل روزگارخود و شخصیت های واقعی نزدیک می کنند و افسانه هایی که در این منطقه رواج داشته و در قدیم بیشتر به کار می رفته به همین شکل است .
حُسن ترسوک (حسین ترسوک )
روزی مادرحُسن ترسوک به او پول می دهد و می گوید برو و یک سنگ آتش برق برای روشن کردن آتش و یک تغارچه ی ماست و یک تخم مرغ بگیر و بیاور تا برای خودمان غذا آماده کنیم . حُسن ترسوک می رود و این لوازم را تهیه می کند و به راه می افتد که به خانه بیاید در بین را ه به یک آب انبار کهنه می رسد و از داخل آن یک دیو بیرون می آیدو سر راه او را می گیرد و می گوید «پیف پیف بوی ادمیزاد میَه ، پیف پیف بوی ادمیزاد میَه» و به حُسن ترسوک می گوید تو کی هستی که از جلو خانه ی من می گذری و نمی ترسی ؟ الان تو را می خورم . حُسن ترسوک می گوید صبر کن من از تو نمی ترسم و زورم از تو بیشتر است. دیو می گوید غلط کردی چگونه زورت از من بیشتر است دروغ گو الان به تو نشان می دهم که من دیوم واین حرف ها حالیم نمی شود حُسن ترسوک می گوید پس نگاه کن و یک تخم مرغ را در دست می گیرد و می گوید نگاه کن من سنگ را دردستم آب می کنم و تخم مرغ را فشار می دهد و تخم مرغ می شکند و له می شود. دیو می گوید عجب زوری ولی زور من بیشتراست .دوباره حُسن ترسوک می گوید نگاه کن من با یک تف تمام این آب انبار را پر می کنم و تغار ماست را به ته انبار پرتاب می کند و همه ی انبار سفید و ماستی می شود و غول تعجب می کند و می گوید عجب ادمیزادی . و حُسن ترسوک می گوید ببین که من دستانم را به هم می زنم و از آن آتش ایجاد می شود و سنگ های آتش برق را بر هم می کوبد و آتش ایجاد می شود و غول به این سبب می گریزد و حُسن ترسوک به سلامتی به خانه می رود ومادرش می پرسد کو وسایلی را که گفته بودم بگیری ؟حُسن ترسوک ماجرا را تعریف می کند و مادرش باور نمی کند و می گوید تو دروغ می گویی و با جارو به دنبالش می کند تا او را کتک بزند.
عروس محراب عبادت