|
ادبی-مردم شناسی
|
افسانه ی اسب چهل کُره و درخت چهل آواز
سال ها پیش در این سرزمین شاهی زندگی می کرد و همسری داشت که بچه نداشت و بچه نمی آورد ولی بعد از مدتی باردار شد و موقع وضع حملش فرا رسید از قضا این زن دو هوو داشت که آدم هاي بسیارخسیس و بخيل بودند و آن ها هم بچه نداشتند و همین که فهمیدند همسر ديگرشاه بچه دار شده به دنبال توطئه بودند که بچه های این زن را از بین ببرند به همین جهت موقع وضع حمل به این زن نزدیک شدند و با او مهربان گشتند و در خدمت او قرارگرفتند و از يك زن كه دايه بود كمك خواستند كه چگونه اين زن را در نزد شاه خراب كنند و آبرويش را بريزند و او را از در بار اخراج كنند . وقتی این زن فارغ شد، یک دو قلوی زیبا به دنیا آورد ، یک دختر قشنگ و یک پسرزيبا. دايه ي بدکار رفت بچه ها را قایم کرد و به جای آن دو توله سگ در کنار زن جا داد وبه شاه خبر داد که زن تو آدم بد اقبالی است و به جای انسان دو توله سگ به دنیا آورده است و بهتر است این زن بد اقبال و شوم صفت را از قصر بیرون کنی . شاه هم چون به دیدن همسرش رفت و دید که دو توله در کنارش است ناراحت شد و دستور داد که این زن را از قصر بیرون کنند وآن زن بیچاره را با حالت بیماری و ضعف بیرون کردند و لباس های فاخر و شاهانه و جواهراتش را هم گرفتند.آن دو زن ديگر شاه خیلی خوشحال شد چون به هدفشان که اخراج زن ديگراز قصر بود رسیده بودند از طرفی دو قلوی خرد سال را هم برای این که توطئه يشان رسوا نشود وکسی نفهمد به دايه دستور دادند آن ها را نابود كند .دايه آن ها را در صندوقی گذاشت و شبانه به کنار در یا رفت وآن صندوق را در آب انداخت تا آب آن ها را ببرد و آن دو در میان آب از سرما و گرسنگی بمیرند و کسی آن ها را نبیند .
پیری بود که هرروز برای کندن هیزم به بیابان می رفت تا هیزم ها را به شهر بیاورد و بفروشد و از پول آن برای همسرش غذا و مایحتاج زندگی بگیرد و به خانه ببرد اما يك روز به بیابان رفت باد شديدي وزيد ونتوانست هيزم جمع كند از طرفي پشته اي را كه روزهاي قبل اضافه كنده بود آتش زده بودند . دست خالي و ناراحت به کنار دریا رفت و گریه کرد و از نامردی روزگار به خدا شکایت برد. در حال زمزمه و شکایت بود و به آب دریا خیره می نگریست تا اینکه دید چيزي در روی آب به این طرف و آن طرف می رود خود را به آب انداخت و دید که یک صندوق چوبی است آن را گرفت و به ساحل آورد و در آن را باز کرد و دید دو بچه ی کاکل زری خردسال و بسیار زیبا درآن است در آن را بست خدا را شکر کرد و به سرعت به خانه اش آمد وهمسرش از او پرسید چه آوردی آیا دست خالی برگشتی ؟ پیرمرد گفت نه ساکت باش زن و به داخل اتاق بيا تا بگویم . زن و مرد داخل اتاق رفتند و مرد ماجرا را برای همسرش تعریف کرد وزن آن دو کودک را که به گریه افتاده بودند دید و چون این زن و مرد تا به این زمان بچه دار نمی شدند بسیار خوشحال شدند . زن بچه ها را برداشت و به بغل گرفت و بوسید و به مرد گفت زود باش برو و برای این ها شیر بخر و بیاور که این ها گرسنه اند ما باید از این هدیه ای که خدا به ما داده که در این پیری تنها نمانیم تشکر کنیم . پیرمرد رفت و غذا و شیر و لباس بچه گانه از بازار خرید و چون می خواست کسی نفهمد که این ها دو بچه به دست آورده اند به مغازه دار ها گفت این ها را برای یک زن و شوهر فقیر می خواهد .
از برکت این بچه ها وضع زندگی این زن و مرد خوب شد و پولدار شدند وضع زندگیشان رو به راه شد. پیرمرد و زنش مدت ها از این ها نگهداری کردند و شب ها تا صبح با این بچه ها بازی می کردند و می خندیدند و روزها که زنان همسایه از زن می پرسیدند چرا صدای خنده ی تان تا صبح به گوش می رسد چرا آن قدر خوشحالید؟ زن می گفت ما یک توپ طلایی داریم و با آن بازی می کنیم . روزهای دیگر یکی از زنان همسایه از این زن پرسید که ما یک توپ طلا خریده ایم و با آن بازی می کنیم اما این بازی خنده دار نیست و شما یک چیزی را از ما پنهان می کنید . زن ساده ی پیرمرد به ناچار قضیه ی را برای آن زن تعریف کرد و آن زن آمد و بچه ها را دید و او هم از زیبایی آن بچه ها تعجب کرد و گفت شما بسیار خوشبخت شده اید گفت اسم اين ها را چه گذاشته ايد زن گفت پسر دندو مرواريد و دختر كاكل زري.
به هر حال این بچه ها بزرگ شدند و آن ها را به مدرسه فرستادند و هر دو مشغول تحصیل شدند و با دیگر بچه ها ی همسایه دوست شدند و با آن ها بازی می کردند در یکی از روز ها یک بچه ی فضول با پسر دعوا کرد وبه او دشنام داد و گفت برو ای بچه ی بی پدر و مادر تو پدر و مادر نداری و آن پیرمرد و زنش پدر ومادر تو نیستند . این حرف برای پسرک خیلی ناراحت کننده بود و بلافاصله به خانه ی شان رفت و به پیر مرد وپیرزن گفت پدر و مادر ما کی هستند و فلانی به من گفته تو پدر و مادر نداری و شما باید به من بگویید که پدر و مادر من کجا هستند . پیرمرد وپیر زن ناراحت و عصبانی شدند وزن گفت کی همچین حرفی زده که برم با او دعوا کنم، دروغ گفته پسره ی احمق نادان. تو عزیزم نباید با هر کسی بازی کنی و حرف های آن ها را باور کنی ، آن ها بخیل و خسیسند آن ها دشمن شما هستند دوباره با این چنین افراد نادان و حسود حرف نزنی و فقط به من بگو که این شخص کیست.
پسر گفت اگر به من راستش را نگویید من و خواهرم فرار می کنیم و شما نمی توانید جلو ما را بگیرید .مرد گفت چرا تو چنین حرفي را به این زودی باور کردی مگر آدم این قدر باید ساده و زود باور باشد و چنین دروغ بزرگي را قبول کند آن هم از یک پسر بی تربیت . پسر گفت نگاه کن پدر عزیزم من این قضیه را بار اول نیست که شنیده ام و مردم چند بار به من و خواهرم اشاره کرده اند و گفته اند نگاه کنید این بچه های بی کس و کار را که چطور پیر مرد و پیرزن از آن ها مراقبت می کنند. حال مي خواهم بدانم كه پدر و مادر اصلي من كيستند و در كجا زندگي مي كنند من شما را به اندازه ي پدر و مادر اصليم دوست دارم و از شما ممنونم كه من و خواهرم را سرپرستي كرده ايد و بزرگ كرده ايد دلمان نمي خواهد از اين جا برويم ولي من چاره اي ندارم و بايد اين معما را حل كنم و شما به من كمك خواهيد كرد . پيرمرد و زنش به گريه افتادند و پير مرد گفت من واقعيت را هم اكنون براي تو نقل مي كنم من از والدين شما بي خبرم و روزي كه به بيابان رفته بودم براي كندن هيزم و چيزي گيرم نيامد نا اميد به لب دريا رفتم و نشستم و به افق خيره شدم نمي دانم چه مدتي در آن جا بودم كه ديدم صندوقي روي آب قرار گرفته و به ساحل نزديك مي شود من هم به آب پريدم و آن را به ساحل آوردم و درآن را باز كردم ديد كه دو كودك خردسال داخل آن است كه شما دو نفر بوديد صندوق را به خانه آوردم و به زنم نشان دادم بسيار خوشحال شد و گفت حال كه ما فرزندي نداريم اي ها را براي خود بزرگ مي كنيم اين بچه ها را خدا به ما داده است . خلاصه شايد اين را باور نكنيد چون شبيه افسانه است ولي حقيقت همين بود كه شنيدي .حال اگر دوست داري به دنبال پدر و مادر خود بگردي مختاري برو ولي اين كار بسيار خطرناك است براي جواني به سن وسال تو مراقب خود باش .جوان از راهنمايي پير مرد خوشحال شد و گفت من به حرف تو اي پدر اعتماد دارم و مي روم و پدر و مادم را پيدا مي كنم ، ببينم كه چرا ما را به دريا افكنده اند بايد خواهرم را با خود ببرم زود باش خواهر حاضر شو . پيرمرد گفت مي تواني خواهرت را نبري جوان گفت اين به صلاح است كه او را با خود ببرم زيرا او در اينجا بي تابي خواهد كرد و براي شما مشكل ايجاد مي شود بنا براين هردو آماده ي رفتن شدند و پير مرد و پير زن مقداري وسايل سفر به آن ها دادند وآن ها خدا حافظي كردند و خانه را ترك كردند و رفتند .
راه بيابان دور و دراز به نظر مي رسيد ولي جوان مصمم بود و خواهرش اميدوار و سختي راه در نظرشان ناچيز بود مدتي طولاني راه رفتند كه پيري روشن ضمير كه همان خواجه ي خضر بود به آن ها رسيد و گفت اي جوان كجا مي روي گفت مي روم پدرم را پيداكنم گفت اين راهي مي روي خطرناك است نرو.جوان گفت بايد پدر و مادر حقيقي خود را پيدا كنم وحتي اگر جانم به خطر بيفتد.خواجه ي خضر گفت اگر مي خواهي بروي برو به كنارتپه ي سرخ در آن جا در زير بوته ي بزرگي دو خمره اشرفي است آن ها را بردار و مخارج خود را تامين كن . جوان پذيرفت و رفت به همان جايي كه خوجه ي خضر گفته بود و اشرفي ها را پيدا كرد و در همان جا براي خود قصري ساخت. اتفاقا در نزديك آن جا همان دايه اي زندگي مي كرد كه با نقشه ي او كودكان و مادرشان از قصر پادشاه اخراج شده بودند و حال اين زن اين دو نفر را شناخت و ترسيد كه روزي آن ها بفهمند كه چه كسي باعث بدبختي آن ها شده است بنابراين رفت و به جوان يك پيشنهاد خطرناك كرد تا به اين وسيله جوان كشته شود و خيال زن بد كار راحت شود .
روزي به جوان گفت اي جوان اين قصري كه تو داري خيلي قشنگ و ارزشمند است و در يك سرزميني اسبي بسيار زيبايي است كه چهل كره هم دارد ونيرو و توانايي بسيار دارد و بهتر است بروي و آن را براي خود بياوري كه برازنده ي تواست.
دندو مرواريد هم قبول كرد روز بعد آماده ي حركت شد وخواهرش يك شال نان براي او بست و جوان عازم شد تا برود و آن اسب افسانه اي را براي خود بياورد در بين راه خضر به جلو دندو مرواريد رسيد وگفت اي جوان كجا مي روي؟ گفت مي روم اسب چهل كره را بگيرم و به قصر ببرم . خضر گفت اي جوان اين كار بسيار خطرناك است و بهتر است از اين كار دست برداري افراد زيادي براي به دست آوردن اين اسب رفته اند مانند وزير ها ،شاهزاده ها و پهلوان ها ولي نتوانسته اند اين اسب را بگيرند و در اين راه كشته شده اند .ولي جوان گفت نه حتي اگر جانم را از دست بدهم مي روم و اين خطر را مي پذيرم . خضر گفت حالا كه مي خواهي بروي و اسب را بگيري اين طناب و آينه را بگير به نزديك اسب كه رسيدي در كنار بركه ي آبي كه آن جا هست درختي هست در تنه ي درخت پنهان شو وقتي اسب آمد آب بخورد اين آينه را در مقابل او قرار بده و هنگامي كه اسب به آينه خيره شد طناب را در گردنش بينداز و دنباله ي طناب را محكم بگير و آن را رها مكن كه اگر آن را رها بكني و اسب تو را بر زمين زند تو را خواهد كشت ولي اگر طناب را رها نكردي و محكم گرفتي بعد از خسته شدن اسب رام مي شود و مي تواني او را هدايت كني . دندومرواريد از راهنمايي پير مرد تشكركرد و به راه افتاد و همان كاري راكه خضر گفته بود انجام داد رفت و در پشت درختي كه بر لب بركه آب بود به كمين نشست و آينه را در محل آب خوردن اسب گذاشت . اسب با چهل كره اش آمد كه آب بخورد متوجه آينه شد و در اين هنگام دندو مرواريد به سرعت طناب را در گردن اسب انداخت و اسب با تمام نيرو به جست و خيز پرداخت و شاهزاده طناب رامحكم گرفته بود و مقاومت مي نمود اسب بعداز مدتي كه به آسمان و زمين بلند شد آرام گشت و جوان بر پشت اسب نفس راحتي كشيد و اسب را به طرف شهر و قصرش هدايت كرد و چهل كره اسب هم با او رفتند از اين طرف كاكل زري با آن زن بد فكر بر در شهر ايستاده بود و نگران و ناراحت بود و مي گفت اي واي نبايد مي گذاشتم كه برود او حتما مشكلي برايش پيش آمده آخر دير كرده است آن زن هم كه در دل خوشحال بود به دختر مي گفت دخترم ناراحت نباش برادرت مي آيد . ديري نپاييد كه صداي اسب بگوش رسيد و ديدند كه دندو مرواريد با اسب و چهل كره آمد كاكل زري خوشحال شد و زن بد فكر ناراحت كه جوان توانسته اسب راهم بگيرد و آسيبي هم نديده است.
چند روز گذشت و دوباره زن بد كار رفت به دندو مرواريد گفت كه درختي در سرزميني وجود دارد كه از شاخه هاي آن آوازها و صدا هاي زيبا بيرون مي آيد و به درخت چهل آواز مشهور است و خوب است تو كه اين اسب را به دست آورده اي و اين قصر زيبا را داري آن درخت را هم به قصر خود بياوري . دندو مرواريد هم حرف هاي زن را باور كرد و تصميم گرفت كه برود و درخت چهل آواز را هم بياورد. البته نيت زن گرفتار كردن و كشتن دندو مرواريد بود .چون اين كا ر بسيار خطرناك بود و تا آن زمان هيچكس نتوانسته بود آن را به دست بياورد .
وان وسيله ي سفر رافراهم كرد و به راه افتاددر بين راه خضر به او رسيد و گفت اي جوان تو به كجا مي روي؟ گفت مي روم درخت چهل آواز را بياورم خضر گفت اي جوان اين كار بسيارمشكل است وافراد و اشخاص زيادي از شاهزادگان و شاهان اين كار را كرده اند اما نتوانسته اند درخت را بياورند و جانشان را هم از دست داده اند . در بين شاخه هاي اين درخت اجنه و موجودات غريبي وجود دارد كه كسي نمي تواند با آن ها مواجه شود. جوان گفت به هر حال من بايد بروم و درخت را بياورم خضر گفت حال اصرار داري كه بروي اين طناب را بگير و به آن جا كه رسيدي طناب را به تنه ي درخت بيانداز و محكم طناب را بكش و دوبار كه محكم كن زدي موجودات عجيب و اجني از داخل آن بيرون مي آيند و نبايد بترسي و الا به تو آسيب مي رسانند بار دوم اگر درخت از جا كنده شد موفق هستي و اگر كنده نشد فرار كن و پشت سرت را هم نگاه نكن وگرنه كشته مي شوي . دندو مرواريد از خضر تشكر كرد و به راه خود ادامه داد و به محل درخت رسيد و ديد كه درخت بسيار زيبا و پر شاخ و برگي است همان طوري كه خضر فرموده بود عمل كرد و طناب را به تنه درخت انداخت و دوبار با قدرت تمام كشيد پري ها وجن ها از داخل آن بيرون آمدند و فرار كردند درخت از جا كنده شد، او درخت را بر اسب چهل كره سوار كرد و بدون معطلي به راه افتاد . خواهرش كه بر در خانه منتظرش بود نگران بود و مي گفت اي واي برادرم بر نگشت واي برادرم را مي كشند و مرتب گريه مي كرد مدتي نگذشت كه صداي شيهه ي اسب به گوشش رسيد و ديد كه برادرش درخت را مي آورد و صداي زلنك و بلنگ وآواز و شيپور از درخت شنيده مي شود،خوشحال شد و به طرف او رفت و خوش آمد گفت . زن دايه هم كه با او بود بسيار ناراحت شد كه اين بار هم جوان موفق شده است منتها پيشنهاد خطرناك ديگري به دندو مرواريد كرد و باخود گفت اين بار دندو مرواريد از پس اينكار بر نمي آيد و حتما كشته مي شود. به دندو مرواريد نزديك شد و گفت دندو مرواريد
حالا كه تو اين قصر زيبا را داري و اسب چهل كره راهم به دست آورده اي و درخت چهل آواز را در قصر خود كاشته اي بهتر است كه گوهر شاه خانم را هم براي خود به همسري درآوري . دندو مرواريد گفت گوهر شاه خانم كيست ؟ گفت زني بسيار زيبا است كه در سرزمين گلها قصري زيبا دارد. برو و او را براي خود به زني بگير . دندو مرواريد چند روزدرنگ كرد و خود را آماده كرد چون مي دانست در ان گونه كار ها مخاطرات زيادي است بعد از چند روز دندو مرواريدآماده شد و كاكل زري با او خداحافظي كرد او را بدرقه نمود و دندو مرواريد به طرف سرزمين گل ها به راه افتاد.
خضر در مقابل او حاضرشد و گفت اي جوان كجا مي روي ؟ گفت مي روم گوهر شاه خانم را بياورم خضر گفت در اين راه پادشاهان و شاهزادگان و ثروتمندان زيادي كشته شده اند و نتوانسته اند او رابه دست بياورند و اگر كسي به قصر او نزديك شود سنگ مي شود . جوان گفت من بهر صورت مي روم اگر كشته شوم هم ايرادي ندارد. خضر گفت حال كه مي روي به اين شكل عمل كن، وقتي نزديك قصر شدي بلند بگو گوهر شاه گوهر شاه گوهر شاه و داخل قصر شو . دندو مرواريد از پير روشن ضميرسپاسگزاري كرد و گفت با اميد به خدا مي روم . وقتي به سرزمين گل ها رسيد قصر بزرگ را مشاهده كرد و رفت به در قصر و ديد كه مجسمه هاي سنگي زيادي از شا هان و كساني كه مي خواسته اند به داخل قصر بروند وجود دارد در اين لحظه جوان ديد كه پاهاي اسبش سنگ شده از اسب پياده شد و فرياد زد گوهر شاه گوهر شاه گوهر شاه و به طرف كاخ گوهر شاه خانم حركت كرد و بدون اين كه آسيبي به او برسد داخل شد و گوهر شاه خانم را ديد گوهر شاه خانم از او پرسيد اي جوان تو كيستي كه داخل شدي و سنگ نشدي جوان سلام كرد و گفت من دندو مرواريدم و آمده ام با تو ازدواج كنم و تو را به قصرم ببرم. گوهرشاه خانم هم از شجاعت و شهامت جوان خوشش آمد و او را پذيرفت و قبول كرد كه همراه جوان به قصرش برود .
گوهر شاه خانم هم روغني داشت كه آن را به مجسمه ها زد وآن ها به حالت اول در آمدند و زنده شدند و جوان از آن ها قشوني ساخت و آن ها به عنوان ملازم ، همراه جوان و گوهر شاه خانم رفتند . كاكل زري در دم قصر منتظر و نگران بود و زن دايه خوشحال كه دندو مرواريد برنمي گردد و لي طولي نكشيد كه هر دو ديدند كه دندو مرواريد با عده ي زيادي بر گشت كه گوهر شاه خانم هم در ميان آن ها بود . دايه از ناراحتي به خانه اش رفت و پنهان شد و كاكل زري خوشحال و خندان براي برادرش سبنج دود كرد . گوهرشاه خانم به دندو مرواريد گفت خوب است كه توجشني بر پا كني سفره اي پهن كني و از پادشاهي كه در اين سرزمين حكومت مي كند دعوت كني كه به اينجا بيايد و همه مردم را هم غذا دهي . دندو مرواريد گفت كار خوبي است وچنين مي كنم مقدمات كار را فراهم كرد وازپاد شاه بزرگ دعوت نمود و تا در قصر شاه را آينه بندان كرد و فرش هاي ابريشمي رنگارنگ انداخت . شاه و به قصر دندو مرواريد آمد و بر سر سفره نشست وبا تعجب به اطراف نگاه مي كرد . گوهر شاه خانم پرسيد اي عالي جناب به چه فكر مي كنيد؟ شاه گفت به اين مي انديشم كه اي كاش اين جوان پسرم بود و تو عروسم و كاكل زري دخترم . گوهر شاه خانم گفت اي عالي جناب سخن شما حقيقت دارد و اين جوان پسر شما است و من عروس شما هستم و اين دخترزيبا هم دختر شماست . گوهر شاه خانم كه اطلاعات زيادي از سرزمين هاي اطراف داشت همه ي جريان ها و حوادث را براي شاه تعريف كرد و شاه حقيقت را فهميد خوشحال شد و اول دستور داد كه دايه را دستگير كنند و آن دو زن بي عقل را هم از قصر بيرون كرد و مادر دو فرزندش راهم به قصر آورد و به عنوان ملكه معرفي كرد و آن پير مرد و پيرزن را هم به قصر آورد كه در قصر زندگي كنند . وبه اين مناسبت جشن بزرگي بر پا نمود.