|
ادبی-مردم شناسی
|
گودرز هم می خواست رستم را نصیحت کندو برگرداند ولي رستم مشتي به گودرز زد واو را چون مرده اي بر زمين افكند. رستم سپس برا ي گزيدن اسبي مناسب به اصطبل رفت وضمناًتهديد كرد كه هر كس در اين باره سخني به پدرش بگويد او را در دم خواهد كشت .رستم روي پشت همه ي اسبها دست گذاشت تا نيروي آنها را بسنجد ، ولي همه پشت خم كردند تا سرانجام كره اسببي را يافت كه تازه از دريا آمده بود وهنوز كسي بر او سوار نشده بود و چون اين كرد اسب در زير فشار دست رستم پشت خم نكرد ، رستم اور ابرگزيد. رستم سپس نزد آهنگر رفت تا رزم افزاري مناسب براي خود برگزيند . آهنگر پس از تهديد رستم ،نزد او فاش كرد كه سلاح نياي او سام هنوز در غاری دركوه دماوند محفوظ است، ولي به سبب وزن سنگين آن ،هيچ كس را ياراي برگرفتن آن نيست . رستم بدان جاشتافت ،سلاح نياي خود را بر گرفت و آن را اندازه ومناسب رزم خود يافت . هنگام بازگشت به جايي رسيد كه گودرز را بي هوش برزمين افكنده بود و اكنون دوباره به هوش آمده بود .رستم با تهديد او به مرگ ،او را ناچار ساخت كه راهي كوتاه وميان بر به او نشان دهد تا بتواند از پدر خود كه در اين ميان براي كشتن اژدها رهسپار شده بود ، پيشي گيرد. گودرز ناگزير موافقت كرد وسرانجام پس از سه روز اسب تاختن ، در جايي براي استراحت از اسب پياده شدند و بعداز مدتی استراحت رستم وامير گودرز با لباس مبدل ودرحالي كه هر دونقاب بر چهره آويزان كرده بودند به دیدار شاه چین رفتند رستم خودش را به سلطان چین معرفي كرد و گفت اسم من دريابگي است وگودرز را هم معرفي كرد وقرار گذاشت كه اگر ببر را نابود كند ، خراجي را كه سلطان چین به شاه ايران مي داده به او بدهد .شاه هم اين پيشنهاد را قبول کرد رستم و گودرز از دربار خارج شدند و در نزدیکی کوهستان اردو زدند در همان حال پدر رستم نيز با سپاه خود به چین رسيد و در همان کوهستان به هم برخوردند.رستم از لشكر پدر طلب باج كرد و چون لشكر زال حاضر به پرداخت باج نشد ،رستم با يكايك آنها به نبرد پرداخت ويكي را پس از ديگري به زمين انداخت.سرانجام زال خود به ميدان آمد واو نيز شكست خورد ،ولي رستم قصد كشتن پدر را نداشت . دراين ميان ، ديوي از راه رسيد كه فرستاده هفت ستاره بود و بر دور هيكل ترسناك خود كمربندي بسته ازهفت سنگ آسيا داشت. ديو به سوي لشكر زال حمله ور گشت وبا پرتاب يكي از آن سنگها ، زال پادشاه را بر زمين افكند. رستم به شتاب جلو ديو دويد،سنگي را كه ديو به سوي او پرتاب كرد با دست گرفت و آن را چنان به ميان ديو زد كه تمام سنگهاي او شكست وفروريخت. ديو چابكانه به جنگلي كه درآن نزديكي بود ،رفت ودرخت تنومندي را از زمين كند وبه سوي رستم حمله كرد .رستم از اسب پياده شد وبه مقابله ي ديو شتافت .ولي ديو چنان ضربه اي بر او زد كه رستم تا كمر در زمين فرورفت . رستم براي دفع ضربات بعدي ديو سپر خود را بر روي سرگرفت .سپس خود را از زمين بيرون كشيد و اين بار چنان بر سر ديو كوفت كه ديو تا گردن در زمين ناپديد شد .بعد گوشهاي ديو را گرفت وچنان فشرد كه به كلي له شد . ديو به لابه افتاد وبه رستم گفت نعلي در گوش او كند تا نشان بندگي او در همه ي عمرش باشد و رستم از او قول گرفت که در نابودی اژدها کمک کند و دیو به رستم گفت که این اژدها آسیب ناپذیر است و تیر و خنجر بر بدن او اثر نمی کند مگر اینکه بروی به دهان اژدها و از درون او را بکشی .پس از آن ، همگي به اتفاق به جايگاه اژدها روانه شدند.
رستم وامير گودرز نقشه ي نابودی اژدها را ريختند. امپراتور چین به خواست گودرز ، تمام استادان آهنگر ونجار را در اختيار رستم گذاشت وامير گودرز پس از گرفتن نشانيهاي جانور و اندازه ي هيكل اژدهای دریایی دستور داد اتاق بسيار بزرگي از آهن درست کنندو دوتا در برايش بگذارند؛ اطراف بدنه ي آن را هم صدها نيزه ي نوك تيز وصل كنند و دوطرف اباق دوتا زنجير بلند ومحكم وصل كنند . گودرز بعد از تكميل كردن اتاق آهني درخواست كرد حمامي دراختيارش گذاشتند و هر روز براي چند ساعت ، رستم را به حمام مي فرستاد و روز به روز حمام را داغ تر مي كرد .يك ماه ديگر کسي نمي تواست به حمام پيش رستم برود وگرماي حمام در چند قدمي نمي گذاشت كه كسي به آن نزديك شود. امير گودرز در طول اين يك ماه طوري بدن رستم را به حرارت عادت داده بود كه اگر ميان آب جوش مي رفت نمي سوخت.
از طرفي ، زال و سپاه ايران وقتي كه به دربارشاه چین رفتندو خودشان را به سلطان چین معرفي كردند،شاه چین قراردادي را كه با دريابگي بسته بود نشان داد وزال هم به ناچار چيزي نگفت وتصميم گرفت كه براي تماشاي نبرد دريابگي با اژدهای آتشفشان دريايي در چین بماند.اميرگودرز وقتي خاطر جمع شد كه بدن رستم به حرارت عادت كرده درخواست كرد تعداد زيادي گاو وشتر وگوسفند بگشند وبه نوگ نيزه هاي اطراف اتاق آويزان کنند واتاق را در صد قدمي دريا قراربدهند و سر زنجيرها را به دو تا مانع مجكم و قوي وصل كنند .وقتي مطمئن شد جانور نزديك است پيدا شود فرمان داد،در راه اژدها تعدادی گاو و گوسفند فاصله به فاصله قرار دادند و منتظر بيرون آمدن جانور از آب دريا بمانند .گودرز وقتي با طغيان آب فهميد كه جانور درحال پيداشدن است ، نيزه ي بلند ونوك نيزي به دست رستم داد وگفت همين كه جانور سر از آب درآورد و به طرف طعمه آمد از در جلو اتاق وارد بشو. وقتی اژدها سر از آب در آورد وبوي طعمه به دماغش خوردو از آب خارج شد وبه طرف اتاق آهني آمد .دراين موقع ،تمام مردم چین وزال وسپاهيانش ايستاده بودند كه نبرد رستم واژدهای دريايي را تماشاكنند.رستم همان طوري كه گودرز گفته بود ، با نيزه ي آهني وارد اتاق شد . از طرفي ، حانور لب پايين را به پايين اتاق ولب بالا را به بالاي اتاق گذاشت و با يك حركت اتاق را از جاي بلند كرد وبه طرف آب دريارفت .وقتي كه دهانش را مي خواست به هم بگذارد ،نوك نيزه ها از پايين وبالا به گلويش رفتند و اژدهای دريايي كه نمي توانست طعمه را ببلعد به تقلا افتاد .رستم از طرف دري كه در حلقوم جانور قرار گرفته بود ،وارد دهان اوشد وبا تمام نيرو با نوك نيزه جگر وآلات اندروني اژدها را پاره پاره كرد . جانور هر چه فشار آورد كه زير آب برود ، در نتيجه دوسرزنجيری كه به زمين وصل بود نمي توانست .رستم پس از اين كه مطمئن شد جانور را از پادرآورده است ، با بدن خون آلود از در اتاق خارج شد و همين كه قدم به زمين گذاشت از هوش رفت .
امير گودرز ناچار شد به زال زر كه تا آن موقع انگشت حيرت از شجاعت ودليري دريابگي به دهن گرفته بود ، گفت « دستان ، فرزندت رستم است بشتاب وچاره اي بكن »زال زر تعجب كرد وگودرز را كه ديد به سرعت خودش را بالاي سر رستم رساند و از سلطان چین خواست كه هر چه زودتر مقدار زيادي شير حاضر كند وبلافاصله هفت تا حوضچه را پر از شير كرد .زال رستم را برهنه كرد و دراولین حوضچه ي پر از شير انداخت وشير در اثر زهر جانور لخته لخته شد و همين طور تا موقعي كه رستم را داخل حوضچه ي شير هفتمي انداخت ، شير تغييري نكرد ورستم به هوش آمد ،ولي تمام گوشت بدنش آب شده بود .رستم را در پنبه پيچيدند و مدت سه ماه تمام به معالجه اش مشغول شدند تا رفته رفته به حال عادي برگشت .
از طرفي ، امير گودرز بالاي سر جانور رفت وفكر كرد كه از پوست اژدهای دريايي يك خفتان براي رستم و يكي هم براي مركب سواري اش تهيه كند .فرمان داد خنجري از الماس درست كردند و باسليقه ي مخصوص خودش ، دوخفتان از پوست بدن جانور يكي براي رستم وديگري براي مركب سواري او تهيه كرد .وقتي كه رستم به حال عادي برگشت ، امير گودرز خفتان را بر تن او پوشيد وبراي اطمينان خاطر رستم دستور داد كه دونفر از سران سپاه با شمشير به طرف رستم حمله كردند .رستم با تعجب ديدكه ضربات شمشير كوچك ترين خراش و اثري روي پوست خفتان باقي نمي گذارد . از گودرز بسيار تشكر كرد. پس از اين واقعه ، پادشاه چين سوری برپانمود و دختر خود را به رستم داد .بعدها رستم از آن دختر داراي پسري شد كه نام اورا Filamers (فرامرز) گذاشت .»
بعد مدتی که در چین سپری کردند وهمراه او وزال زر وسپاهيانش به طرف ايران حركت كردند .وقتي خبر كشته شدن ببر دريايي به شاه منوچهر رسيد فرمان داد ، رستم و امير گودرز را با عزت و احترام استقبال كردند و مجلس جشني به پا ساختند و شاه منوچهر لقب جهان پهلوان را به رستم داد .